“رگ هاي من است اين شهر كه به خواب رفته است”
“آه، دم و بازدمِ شما ترك هايي كه زيرِ خاك رگ كرده است عينِ بشقابِ چيني شكسته است آه، دم و بازدمِ من خطي ست مستقيم خطي كه سر يا ته اش معلوم نيست ساتوري از شيارهايِ هوا كه حبس اش كرده بودم رگي برآمده از دهليزِ راستِ من ! آخرين برگ را هم بازي كرده ام”